تبليغاتX
تنهاترین دختر




















تنهاترین دختر

دستنوشته های یه دختر تنها

اول از همه سلام

 

 

به تمام دوستای خوبم

 

دوم

 

تبریک

 

 

به مناسبت تولد امام رضا (ع)

 

سوم

 

 

دوستون دارم خیلی زیاد

 

 

 

فعلا تابعد

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:35 توسط سارا| |

و سر انجام پس از مدتها انتظار

در نیمه ی شعبان امسال

و در میان جشن تمام مسلمانان

 

جشن نامزدی

 

سارا و احسان

برگزار خواهد شد

 

همه دعوتید

 

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:13 توسط سارا| |

درود و صبح بخیر

اول اول اول از همه تولد امام علی (ع) و این عید رو تبریک میگم

دوم روز پدر رو به بابام تبریک می گم و همین طور همه ی بابا های مهربون گل

راستی بعضی ها یه فکرایی درباره ی من دارن

باید بگم کیان و سیامک برادرای من هستن و با اینکه ما خواهر برادر های خوبی هستیم

اما انگار بعضی ها فکر کرده بودن سیامک و کیان دوستای من هستن

و سمیرا خواهر کوچیکمه که خرداد رفت تو ۱۵ سالگی

و صفورا و مهسا خواهر های احسان هستند

و احسان هم هر فکری دوس داشتین در موردش بکنین اما زیاد در موردش فکر نکنین

احسان پسرعموی منه که قراره همین روزا نامزد بشیم

و با این حال من هنوز احساس خلا و تنهاییم رو دارم -نمی دونم چرا؟-

و اسم وبلاگم رو به هیچ وجه عوض نمی کنم-در پاسخ به بعضی از دوستان-

دیروز یه فیلم خیلی جالب و قشنگ ایرانی دیدم دل شکسته فیلم خیلی قشنگیه و فوق العاده

خنده دار -از نظر من- بازیگر نقش دختر که من تا حالا جای ندیده بودمش با اینکه

قیافه ی آنچنانی نداشت اما از خیلی از بازیگر های دیگه که زیبا رو هستند با استعداد تر بود

نقش یه دختر فشن و پولدار و باکلاس و فوق العاده شیطون

بماند فیلم جالبی بود

این روزها اوقاتمو با مطالعه ی رمان و دیدن فیلم می گذرانم

امروز هم به احسان زنگ نزدم هنوز چون نمی دونم چرا اما حسش نبود

خدا وکیلی تابعد

بای بای

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:20 توسط سارا| |

از کلمه ی کلیشه ای سلام خسته شدم

پس درود و صد درود  بر همه ی شما دوستان گلم

بله اکنون احسان تهران بسر می برد و من در اصفهان زیبا و دوست داشتنی خودم

گاهی اوقات احساس می کنم اصفهان رو از احسان بیشتر دوست دارم

اما خوب دست خودم نیست اصفهان با چنارای بلند و زاینده رودی که الان خشک شده

منو اسیر خودش کرده

حالا فعلا این شعر به نظرم رسید

 

هرجاکه سفر کردم تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی

                                            با هرکه سخن گفتم پاسخ زتو بشنیدم

                                           برهرکه نظر کردم تو در نظرم بودی

هر شب که قمر تابید هر صبح که سر زد شمس

در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی

                                        در خنده ی من چون گل در کنج لبم خفتی

                                      در گریه ی من چون اشک در چشم ترم بودی

در صبحگه عشرت همدوش تو  می رفتم

در شامگه غربت بالین سرم بودی                

                                          چون طرح غزل کردم بیت الغزلم کردی

                                         چون عرض هنر کردم زیب هنرم بود

آواز چو می خواندم سوز تو به سازم بود

پرواز چو می کردم تو بال و پرم بودی

                                        هرگز دل من بر تو یار دگری نگزید

                                        گر خواست که بگزیند یار دگرم بودی

سرمد به دیار خود از ره نرسیده گفت

هرجا که سفر  کردم تو همسفرم بودی

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:56 توسط سارا| |

بلاخره پرونده ی کنکور امسال هم بسته شد...

خودم بعضی وقتا خواب کنکوری روکه دادم می بینم و تو خواب

گریه میکنم احسان می گفت کنکور امسال مخصوصا رشته ی

ریاضی یکی از آسون ترین کنکورها بوده

نمی دونم چجوری هم خودش نظر سنجی کرده و هم نتیجه گرفته

این روزا یکم دلم گرفته  یکم که نه به اندازه ی یه دریایه آسمون یه

کهکشون...

حالا امروز خودم از دوستام یه نظر سنجی ای به عمل میارم ببینم

کنکور سخت بوده یانه

سیامک دیروز می گفت توی وجود سارا-منظورش منه-یه ژنی هست

 به اسم ژن مخالفت

 و منفی گرایی که باعث می شه با اکثر اطرافیانم مخالفت کنم.

خوشبختانه چنین  ژنی هنوز کشف نشده 

اما اگرم کشف بشه من باهاش مخالفت میکنم

فعلا بای

پ.ن :امروز یکم خلاقیت بخرج دادم از شکلک استفاده کردم

 

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:32 توسط سارا| |

دیروز رمان ربه کا رو تموم کردم

رمان  جالبی بود یا به قول احسان خارجی عاطفی عاشقی جنایی بود

پیشنهاد می کنم بخونینش

آها داشتم براتون خبرم رو می گفتم

احسان دقیقا یکروز پس از سیزده به در وارد شد به کجا به زندگی من دیگه

احسان پسر عمومه

عموم ۳-۴سال پیش عمرشو داد به شما

قبل از مرگ عموم بابام باهاش قهر بود و اونا هم تهران زندگی می کردن

بعد از مرگ عموم هم بابام پشیمون از قهر چندین ساله با برادرش

خلاصه بگم این چند سال ما خبری از خونواده ی عموم نداشتیم

تااینکه بعد از اینهمه مدت یکاره پاشدن اومدن عید دیدنی اونم ۱۴ فروردین!!!!!!!!!!!

عموم دوتا دختر داشت و یه پسر

احسان که بچه بزرگست و بعدم صفورا و بعدشم مهسا

من با صفوراشون خیلی دوستم اما  با این مهسا آبم تویه جوب نمی ره

 چون از راه دور اومده بودن خب چند روزی میهمان کلبه ی درویشی ما شدند

جاتون خالی هرروزم نون و بوقلمون می خوردیم

زمزمه ها از مامانم شروع شد به طور سربسته چیزهایی بهم گفت

منم رفتم تا ته خط

اما خود احسان با کلی مقدمه چینی و عرق ریختن جلوی کامپیوترم ازم نظرم رو پرسید

اونم زمانی که نمی دونم سمیرا و صفورا و مهسا رو چجوری فرستاده بودن دنبال نخود سیاه

میدونین که سمیرا خواهرمه

خلاصه بگم اون موقع چه حالی داشتم فقط خنده ام گرفته بود

آخه من تو بچگیام خیلی با احسان کل داشتم

الان هم اصلا فکرشو نمی کردم

این طرف یه آدم بی خیال جلوی کامپیوتر اونطرف هم احسان فعال و با انگیزه

خب قبول کنین خنده داره

به سختی گفتم فکرامو می کنم

الان دیگه خیلی وقته فکرامو کردم

قراره یه روزی توی همین تابستون نامزد بشیم

و عروسی هم که الان اصلا حرفشو نزن

انشالله سالها بعد درست زمانی که من فارغ التحصیل بشم یا دکترامو بگیرم

یه چیزی بگم :احسان می گفت وقتی بچه بوده از من متنفر بوده

نمی دونم الان چطور علاقه مند شده

بهر حال من که دیگه این پسر بشاش و خوش اخلاق و درسخون

و مرتب و(هرچی صفت خوب) وارد زندگیم شده 

دعا کنید که انتخابم درست بوده باشه هرچند در انتخاب عجله نکردم 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:29 توسط سارا| |

این یه روزآوری ساده نیست می خوام یکی از مهم ترین اتفات زندگی ام رو براتون تعریف کنم البته خیلی

وقت پیش اتفاق نیفتاده بلکه ،خوب همون اتفاق مهمیه که می خواستم براتون تعریف کنم ولی مگه وقت

می کردم؟

خوب امروز تونستم براتو بنویسم اونم با کلی فداکاری و زحمت

امروز صبح تلفن زنگ زد و من که شخصا تا ساعت10البته روزهایی که کلاس نداشته باشم از جام جم

نمی خورم بلند شدم و خواب آلود لای وسایل درهم برهم زیر تختم گشتم تا بلاخره تونستم گوشی رو

پیدا کنم.لازم به ذکراست این جانب شخصا گوشی بی سیم را مورد استفاده قرار داده و بسیار شلخته

هستم و اصلا به اعتراضات دیگر اعضای خانواده اهمیتی نمی دهم.

-بفرمایید

صدام داد می زد که دلم می خواد طرف پشت خط سر به تنش نباشه که منو می خواد

زود از خواب بلند کنه.

-سلام

اما طرف پشت خط بیدی نبود که با این بادا بلرزه یعنی خوب، طرف همچین هم مزاحم نبود.

-سلـــــــــــــام خوبی؟ چه عجب آقا احسان این طرفا !

خندید.

بعد از سلام احوال پرسی  پرسید:تازه از خواب بلند شدی؟

کمی مکث کردم.

بلاخره صداقت ذاتی ام کار خودش رو کرد.

-آره

-خوب نیست دختر تا این موقع خواب باشه

حتما اگر این حرف را کیان یا سیامک یا حتی بابام میزد تا یک هفته قهر می کردم.

اما خندید وگفتم:آخه امروز کاری نداشتم دیشب تا نصفه شب داشتم رمان می خوندم.

احسان تقریبا با همه نقاط مشترکی را پیدا می کرد و نفطه مشترکش با من

همین رمان خوانی بود.پرسید :چه رمانی؟

-ربه کا

-صبر کن

کمی مکث کرد و گفت:دوموریه

گفتم :آره

مثل من شلخته رمان نمی خواند این دفعه هم داشت اسم نویسنده را می گفت

که متوجه شوم این رمان را خوانده.

پرسید:حالا تا کجا خوندی؟

گفتم:تا اونجایی که ماکسیم از دختره خواستگاری می کنه

-ااا پس من ازش خیلی جلوترم.

خندم گرفت.شاید باید چیزی می گفتم اما خواب آلود تر از این حرفها بودم.

-سارا زنگ زدم بگم می تونی بری تو اینترنت یک ایمیل ذخیره شده دارم برا یه نفر بفرستی.

بعد از پرسیدن پسورد و ... خدا حافظی کردم.

از اتاق بیرون اومدم.مامانم پرسید : کی بود؟

چون تلفن اینقدر زنگ خورده بود مامانم فهمیده بود.

گفتم :احسان بود.

*************************************************************

بعدا بقیه شو براتون تعریف می کنم . چندیدن روز قبل تر از این

همین امروز و فردا براتون تعریف می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:18 توسط سارا| |

سلام این پست رو فقط اومدم که بگم:

موج سبز محمدی (ص)ایجاد شده نشان دهنده عزمی ملی است.

این موج سبز محمدی آمده است تا رای خود رابه شخصیتی ارزشمند

که تجربه ی دیرینه ای در مدیریت دارد بدهد.

من هم یک برگ سبزم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:57 توسط سارا| |

سلام به تمام دوستان خوب و مهربانم در نت

از این همه تا خیر معذرت می خوام اخه علاوه بر درس و مشغله های دیگرم اتفاق

جدید و مهمی هم رخ داده که الان براتون تعریف نمی کنم شایدم به قول داداشم

من بزرگش کردم اما خوب دیگه ...

بهار با تمام خصوصیاتش داره میگذره و تنها کارمن درس خوندنه...

حالا هر کی دوست داره اتفاق مهمه رو توی بلاگ بذارم تو کامنتها بذاره تا براتون

تعریف کنم

آخه گاهی اوقات موقعیت هایی پیش میاد که آدم تصمیم های بزرگش رو فراموش

می کنه نمی دونم درک می کنین یا نه

تا بعد

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:3 توسط سارا| |

دیروز هوا علاوه بر دونفری بودن بارانی هم شد...

من هم به همین مناسبت یک شعر رو که خیلی دوست دارم رو براتون میذارم

اما قول بدین کپی اش نکنین خداوکیلی. آخه شاعرش این شعر رو برای من گفته.

اما شعر خیلی قشنگیه با این حال و هوای بارونی ...

 

 

باز می آید ترانه

ساز و برگ نرم چهر آسمان

 بوی نم آورده است

 قطره های رحمت و آسودگی

 شاد می بارد به سوی زند

رقص نم نم ها چه برقی می زند

 مثل آثار قشنگ زندگی

 رو خبر کن شاخه ها را

 تا  که دستان عطش را روی مهرش وا کند

 و زمین را گو که مهمان آمده است

 غوغا کنند

 و پرستو را صدا کن بال خود را وا کند

بلبل مست پر از عطر قشنگ یاس را

  گو که چتری وا کند

 و به پروانه بگویید آسمان رنگین شده است

 بالهایش تا کند

 چه دنیایی شده امروز

 روز بارانیست

 اشک شاد آسمان جاریست...

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:34 توسط سارا| |


Design By : Night Skin