این یه روزآوری ساده نیست می خوام یکی از مهم ترین اتفات زندگی ام رو براتون تعریف کنم البته خیلی
وقت پیش اتفاق نیفتاده بلکه ،خوب همون اتفاق مهمیه که می خواستم براتون تعریف کنم ولی مگه وقت
می کردم؟
خوب امروز تونستم براتو بنویسم اونم با کلی فداکاری و زحمت
امروز صبح تلفن زنگ زد و من که شخصا تا ساعت10البته روزهایی که کلاس نداشته باشم از جام جم
نمی خورم بلند شدم و خواب آلود لای وسایل درهم برهم زیر تختم گشتم تا بلاخره تونستم گوشی رو
پیدا کنم.لازم به ذکراست این جانب شخصا گوشی بی سیم را مورد استفاده قرار داده و بسیار شلخته
هستم و اصلا به اعتراضات دیگر اعضای خانواده اهمیتی نمی دهم.
-بفرمایید
صدام داد می زد که دلم می خواد طرف پشت خط سر به تنش نباشه که منو می خواد
زود از خواب بلند کنه.
-سلام
اما طرف پشت خط بیدی نبود که با این بادا بلرزه یعنی خوب، طرف همچین هم مزاحم نبود.
-سلـــــــــــــام خوبی؟ چه عجب آقا احسان این طرفا !
خندید.
بعد از سلام احوال پرسی پرسید:تازه از خواب بلند شدی؟
کمی مکث کردم.
بلاخره صداقت ذاتی ام کار خودش رو کرد.
-آره
-خوب نیست دختر تا این موقع خواب باشه
حتما اگر این حرف را کیان یا سیامک یا حتی بابام میزد تا یک هفته قهر می کردم.
اما خندید وگفتم:آخه امروز کاری نداشتم دیشب تا نصفه شب داشتم رمان می خوندم.
احسان تقریبا با همه نقاط مشترکی را پیدا می کرد و نفطه مشترکش با من
همین رمان خوانی بود.پرسید :چه رمانی؟
-ربه کا
-صبر کن
کمی مکث کرد و گفت:دوموریه
گفتم :آره
مثل من شلخته رمان نمی خواند این دفعه هم داشت اسم نویسنده را می گفت
که متوجه شوم این رمان را خوانده.
پرسید:حالا تا کجا خوندی؟
گفتم:تا اونجایی که ماکسیم از دختره خواستگاری می کنه
-ااا پس من ازش خیلی جلوترم.
خندم گرفت.شاید باید چیزی می گفتم اما خواب آلود تر از این حرفها بودم.
-سارا زنگ زدم بگم می تونی بری تو اینترنت یک ایمیل ذخیره شده دارم برا یه نفر بفرستی.
بعد از پرسیدن پسورد و ... خدا حافظی کردم.
از اتاق بیرون اومدم.مامانم پرسید : کی بود؟
چون تلفن اینقدر زنگ خورده بود مامانم فهمیده بود.
گفتم :احسان بود.
*************************************************************
بعدا بقیه شو براتون تعریف می کنم . چندیدن روز قبل تر از این
همین امروز و فردا براتون تعریف می کنم.